تبليغاتX
دریا
 
هر آنچه در بستر زیستنمان میگذرد
 

 

یکی از دوستام کاملا بی دلیل رفته تو کما. هنوز نفهمیدن که چه مشکلی داره. می گن ورم مغزی یا عفونت مغزی گرفته.

روز دوشنبه ساعت ۹:۳۰ شب زنگ زدن گفتن که دوستمون حالش بده. من ساعت ۲ شب رفتم بیمارستان. باورتون نمی شه کسی که روز قبلش با هم داشتیم ورزش می کردیم نه حرف می زد نه چیزی می شنید و نه... هیچی نبود. الان هم داره با دستگاه تنفس می کنه. هیچ علایمی هم نداره.

دعا کنید. دعا کنید که خدا به جوونیش رحم کنه.  

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:14  توسط هلیا  | 

وقتي دستاي سرد و لرزونشو ميزاره دو طرف صورتت و زل ميزنه تو چشمات و با لبخندي بهت ميگه: مرسي كه حرفم گوش كردي... هر كاري كه بتونيم، مي‌كنيم. بغض اون لحظه همه وجودت رو ميگيره و سرت روتوي بغلش قايم ميكني... درست مثل مادري مهربون محكم توي بغلت ميگيره وهيچي نميگه... سكوتي پر از حرف‌هاي تسكين دهنده... انتظار نداري بتونه توي چشمات زل بزنه و حتي با انگشتاش اشك روي گونه‌هات رو پاك كنه... وقتي بي‌منت هر كاري كه بخواي و حتي نخواي را برات انجام مي‌ده... وقتي اين‌قدر خوبه كه حتي از خانواده‌ات برات بيشتر دل مي‌سوزونه ديگه چي مي‌خواي؟ به جز اينكه از خدا بخواي هميشه خوشبخت باشه و به خاطر كار اشتباهت ببخشتت.

بعد از 9 ماه كه يك نفر را مي‌شناسم ديشب باهاش دعوا كردم. اونم سر يه شوخي مسخره. ولي به خدا منم تحملم تموم شد. آخه واسه كار نكرده دائم بهم تيكه مي‌نداختن. منم كم آوردم.

عذاب وجدان دارم ولي نمي‌دونم چطوري بهش بگم معذرت مي‌خوام؟؟؟؟

 بعضي از انسان ها داراي يه پوسته رويي هستند و احساساتشون درونه وتا زماني كه خودشون از درونشون حرف نزنند نميتوني بشناسيشون..

بچه‌هايي كه سر زديد خيلي خوشحالم كرديد و ممنون. اگر مي‌بينيد كه براتون كامنتي نمي‌ذارم به خاطر اينه كه يه مشكلي تو سيستم هست كه نمي‌تونم كامنت بزارم. اميدوارم هر چي سريع‌تر درست بشه.

مهري جونم ممنونننننننننن كه مي‌ياي.

مهران جان نمي‌دونم كه چه كاري منظورت بود آخه من كار خاصي نمي‌كنم. كه گفتي مي‌دوني كه چه كار مي‌كنم. به هر حال ممنون كه اومدي.

 

  نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:55  توسط هلیا  | 
دیدن آدمای قدیمی

 

دیدن آدمی که ۵ سال از آخرین باری که دیدیش می گذره شاید جالب باشه ولی اگر با خودش یه عالمه خاطره بد را به یادت نیاره خیلی بهتره.

دوباره نه. دیگه نمی تونم بیام بالا و از اون بالا با سر بخورم زمین.

 

من که دیگه تحمل ندارم دوباره اون روزارو دوره کنم.

پس از همین الان گم ما رو به خیر شمارو به سلامت.

راستی بچه ها شاید تا چند ماه دیگه به یه جای دور برم که احتمالاْ رفتنم چند سالی طول می کشه. دعا کنید اگر رفتن برام خوبه و به صلاح برم وگرنه با اینکه دلم می خواد برم نرفتنم بهتر از رفتنم.

 

راستی مهری خانم اگر اومدی بدون که اومدم ولی نمی دونم چرا نمی تونم نظر بدم!!!!!!! از دستت عصبانی هستم خانوم خانوما

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 0:27  توسط هلیا  | 
باز هم کابوس

سلام سلام، خیلی وقت که آپ نکردم از همه معذرت می خوام بازم هم پاییز اومد. عاشق این فصلم، این فصل همش دلتنگیه تقریبا همه آدما یه جورایی دایم دلشون گرفتس منم که همیشه خدا دلم می گیره حس می کنم به بقیه نزدیک ترم.

هميشه مي‌گن عيد شما مبارك مي‌خوام بگم پاييزتون مبارك

بعد از دو ماه زنگ زد تازه دلخور هم بود، برم به کی بگم که بعد از ۲ ماه که به کل قطع رابطه کردیم البته بدون هیچ دعوا و بحثی، تازه حس کرده بود که دلش تنگ شده و شاید هم جام خالیه!!!!! تا بهش عادت می کنم می ره. دیگه بسه.

راستی یه خبر خوب دارم سیگارو ترک می کنم. البته اگر بتونم و خدا بخواد، برام دعا کنید.

  نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:10  توسط هلیا  | 

دارم خل می شم!!!!!!!!!

چند روزیه که خیلی سرم شلوغه، نه اینکه خیلی کم کار می کردم و دو تا کار برام وقت می ذاشت، حالا یه غلطی کردم و رفتم کلاس سه بعدی سازی و انیمیشن (بماند که هیچی حالیم نیست). صبح ساعت ۷ از خونه می رم بیرون و ۱۰ شب برمی گردم. تازه از اون به بعد هم باید بشینم پای کامپیوتر و کارهای این کلاس کزایی را تموم کنم (خدایی کلاس بدی نیست فقط یه کم آی کی یو و یه کم وقت می خواد که من هیچ کدوم را ندارم!!!!!!)

تقریباْ همین قدر سرم شلوغه!!!!!!!!!!!

 

این شعر را اتفاقی روی یک وبلاگ خوندم برام خیلی جالب بود:

ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا
ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا
گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت
جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا
ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من
من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا
عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان
عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا
" مولانا "

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 11:33  توسط هلیا  | 
عروسک

به طرز احمقانه ای همش تو دوران بچگیم می چرخم. حتی با بوی سالاد شیرازی هم یاد بچگیم می افتم.  فکر کنم چون عروسک بچگیم را پیدا کردم اینجوری شدم.

 

دیشب مامانم و خواهرم عروسی بودن، زنگ زدم به مامانم گفتم یه کم مشروب بخورم، خیر سرم خواستم ازش اجازه بگیرم حالا اگر نمی گفتم نمی فهمید،

بنده خدا گفت: اتفاقی افتاده؟

گفتم: نه

گفت: می خوای خودکشی کنی!!!!!!!!

گوشی تو دستم خشک شده بود نفهمیدم چه جوری به این نتیجه رسید که ممکن بخوام خودکشی کنم

خلاصه به غلط کردم افتادم که بی خیال شه و عروسی رو ول نکنه بیاد خونه

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:18  توسط هلیا  | 

دلم خیلی گرفته است، یک دفعه این شعر به ذهنم رسید:

با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم

روی به دیوار صبر، چشم به تقدیر او

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:34  توسط هلیا  | 
هنوزم سیب خوردن ممنوعه؟

حس می کنم دارم به سیب ممنوعه نزدیک می شم. تو ۱۴ ماه گذشته خیلی سعی کردم حواسم باشه که سیب نخورم!

تو این چند روز هر چی که دلم خواسته زود گرفتم. دیروز دوباره رفته بودیم کهریزک. بعدشم جاتون خالی فرحزاد و قلیون کشیدیم. وقتی داشتیم بر می گشتیم یکی از بچه ها ازمون پرسید که دلتون می خواست الان کجا بودید هر کی یه چیزی گفت. منم مثل احمقا گفتم که تو یه جاده، گفت کدوم جاده؟ گفتم فرقی نمی کنه فقط دلم جاده می خواد. اونم مثل سوپرمن به اونی که پشت رل بود گفت بزن کنار و خودش نشست. خلاصه ۱۰ دقیقه بعد تو اتوبان کرج بودیم و ۲۰ دقیقه بعد هم جاده چالوس، تو تمام طول راه حتی یک کلمه حرف نزدیم و فقط به یه چیز نگاه می کردم به

قرص ماه. همیشه با دیدنش دلم می گیره و همیشه یاد یک عالمه خاطره خوب و بد می افتم.

خلاصه بازم جاتون خالی شام اونجا خوردیم و وقت برگشتن هم حسابی از خجالت هم در اومدیم و تا تونستیم همدیگرو زدیم باور کنید امروز حسابی تنم درد می کرد.  خونه هم که رسیدم مامان حسابی از خجالتم در اومد آخه یه کم دیر رسیدم. (در مورد مامان دروغ گفتم، ولی به خدا اگر کتکم می زد بهتر بود)

همه اینارو گفتم که بگم خیلی نگرانم چون به همون سوپرمن قصه خیلی دارم عادت می کنم و اصلاْ دلم نمی خواد اون بدون و اصلاْ دلم نمی خواد این اتفاق بیفته.

 

  نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 2:41  توسط هلیا  | 
بعضی از آدم ها خیلی بزرگن

چند روز پیش کاملاْ اتفاقی به واسطه یک دوست یک نفر را شناختم. تا حالا همچین آدمی ندیدم. خیلی روح بزرگی داره٬ گفت: می خواد بره کهریزک منم گفتم: خیلی دلم می خواد که برم و اونجا رو ببینم٬ اصرار کرد که نرم ولی آخر سر به خاطر اصرار من قبول کرد.

وقتی که اونجا رو دیدم و آدم هایی که به جبر زمونه یا به زور مجبورن اونجا زندگی کنن را٬ هیچ حرفی نمی تونستم بزنم٬ همیشه فکر می کردم خیلی قوی تر از این حرفها هستم ولی قوی که نبودم هیچ به جایی رسیدم که رفتم تو ماشین و نشستم به سیگار کشیدن. در عوض این آدم این قدر صمیمی و خالصانه با این آدم ها برخورد می کرد که باورم نمی شد کسی باشه که با اون شرایط خوبی که تو خانواده اش داره٬ این همه غم مردم رو دلش سنگینی کنه. این آدم (البته اگر من هم اسمم آدم باشه بهتر به اون بگم فرشته) برای همه دوستاش عاشقانه هر کاری که لازم باشه می کنه و...

و دوستانه پیشنهاد می کنم که هر کسی برای یک بار هم که شده یه سر به جاهایی مثل کهریزک بزنه.

  نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:55  توسط هلیا  | 
درباره صدراعظم پرهیزگار

امروز یک شعر خوندم از برتولت برشت، وقتی خوندمش، یعنی وادار شدم که بخونمش خیلی برام جالب بود، زیاد وقت نمی گیره یه نگاهی بهش بندازین.

 

درباره صدراعظم پرهیزگار

شنیده ام صدراعظم

دمی به خمره نمی زنند

گوشت میل نمی فرمایند و

اهل دود و دم هم نیستند

و در آپارتمانی حقیر اقامت دارند.

ولی این را هم شنیده ام که

بینوایان هیچی ندارند

وصله شکم شان کنند و

در فلاکت روزگار می گذرانند.

چه بهتر می بود آن دولت

که درباره اش می گفتند:

صدراعظم، مست و پاتیل در جلسات

هیات دولت حاضر می شود

و در حالی که به دود پیپش خیره است

چند اوباش، قوانین را عوض می کنند

اما از مردم، احدی بینوا نیست.

وقتی که دو بار شعر را بخونید می فهمید که دقیقاْ در وصف جمهوری اسلامی گفته شده. کسانی که دم به خمره نمی زنند (البته این جور می گن!) ولی همه رو بینوا کردند و کسانی که پیپ می کشیدند، نمی گم احدی بینوا نبود ولی حداقل از این کمتر بود! امیدوارم که وضعیت بهتر بشه

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:40  توسط هلیا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM